الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
225
الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )
هودج را از چوبهاى كلفت ساختيم و بر آن صفحات آهنى نصب كرديم ؛ بالاى آن هم سپرهاى آهنى قرار داديم و روى آن پارچهء خز سبز رنگى انداختيم و بالاى آن روكش چرمى سرخ كشيديم و براى عايشه دو سوراخ در آن هودج به اندازهء چشم قرار داديم و با اين وجود سودى نداشت و در قبال آن قوم از اين هودج كارى ساخته نبود . واقدى از قول برخى از رجال عثمانى خود ، از قول خود عايشه ، چگونگى جنگ جمل و شكست و گريز آنان را نقل كرده و شرح داده است . از جمله رواياتى كه آورده ، روايت زير است كه مىگويد : محمد بن حميد ، از حميده دختر ابن رفاعه ، از مادرش كبشه دختر كعب نقل مىكند كه مىگفته است : پدرم براى عثمان بسيار اندوهگين شد و سخت بر او مىگريست و تنها چيزى كه مانع خروج او از مدينه بود كور شدنش از شدت گريستن بود و او با على بيعت نكرد و چون نسبت به او خشم و كينه داشت هيچگاه به خلافت او اقرار نكرد . پس از اينكه على ( ع ) از مدينه بيرون رفت و عايشه از بصره برگشت ، پدرم بر در خانهء عايشه رفت و سلام داد و وارد خانه شد و ميان او و عايشه پردهاى آويخته بود . عايشه اندكى از جريان بصره را به او گفت و از تشريح آن براى او خوددارى كرد . كبشه مىگويد بعد از ظهر به عايشه پيام داديم و اجازه خواستيم به خانهاش برويم . اجازه داد و من همراه تنى چند از بانوان انصار به خانهاش رفتيم و او داستان قيام و خروج خود را براى ما نقل كرد و گفت هرگز گمان نمىكرده است كه كار به اينجا كشيده شود . و سپس گفت براى من هودجى ساختند كه در آن بنشينم و من زره پوشيدم و در آن نشستم و سپس در آن [ هودج ] ميان مردم بپاخاستم و ايشان را به صلح و عمل به احكام قرآن و سنت فرا خواندم ، ولى هيچ كس حتى به يك كلمه از سخنان من گوش نداد و آنان كه آمده بودند در جنگ شتاب كردند و از سوى ما تيراندازى كردند تا آنجا كه از ياران على ( ع ) يكى دو مرد كشته شدند و آنگاه جنگ دامنه پيدا كرد و مردم به يكديگر حمله كردند و لشكر على ( ع ) همتى جز كشتن شتر من نداشتند . چند تير هم بر هودج من آمد و مرا زخمى كرد . كبشه مىگويد عايشه ساعد خود را بيرون آورد و به ما نشان داد كه نشانهء زخمى بر آن بود و گريست و ما را هم به گريه واداشت . عايشه گفت : هر مردى كه لگام شتر مرا گرفت كشته شد . سرانجام پسر خواهرم عبد الله بن زبير لگام را گرفت ؛ من بر سر او فرياد كشيدم و گفتم تو را به حق خويشاوندى